تبليغاتX
 ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ قلب یخی

قلب یخی

www.bazandeh.blogfa.com


محبوبه حق در دوجهان فاطمه است


در قلب محبِ او کجا واهمه است؟



آندم که قدم نهد بسوی محشر


لطف و کرمش شامل حال همه است

                              

ولادت با سعادت فاطمه  زهرای مرضیه (س) مبارکباد

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط sara| |


چه عاشقانه ی آرامی ست

قطعه ی صدایت

تو گویی

معروفی خوابهای طلایی می نوازد

                       وقتی که حرف می زنی

نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط sara| |


دیشب باز خواب تو را دیدم

خواب چشمهایت را

ودلم... ,برایت گفته ام

که چقدر چشمهایت به دلم نزدیک است؟

برایت گفته ام که چشمهایت را دیوانه وار دوست دارم...؟

گفته ام که خاطره ی نگاهت همدم لحظه های تنهایی من است؟

زیباروی من...

حتما برایت گفته ام که در نبودت به چشمهایت خیره میشوم و

از دلتنگی هایم با عکس زیبایت سخن می گویم

دیشب هم در خواب چشمهایم با چشمهایت سخن گفت

چشمهایت ناله ی چشمهایم را شنید...

چشمهایمان با آسمان بهار هم نوا گشت و بارانی شد...

وچقدر دوست دارم تا آخر دنیا

تا آخر آخرین بهار

فقط خواب تو را ببینم

خواب چشمهایت را....


نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط sara| |

ای که بستی راه را در کوچه ها بر فاطمه(س)


                               گردنت را می شکست آنجا اگر عباس(ع) بود



سلام بر فاطمه سلام الله علیها


سلام بر بانوی آسمانی

امروز اگر اسمان دل ما ابری است واگرهوای چشمان ما بارانی است

به یاد رنج بی بی عالم فاطمه سلام الله وغربت مظلوم عالم
 
علی علیه السلام و مظلومیت اهل بیت است.

خداراشاکریم که نعمت محبت اهل بیت علیهم السلام را به ما ارزانی داد.

صمیمانه شهادت مظلومانه خانم فاطمه (س ) را تسلیت و تعزیت عرض میکنم....
اللهم عجل لولیک الفرج
نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط sara| |

بی قرارم

خوابم نمی برد

شب بوی خواب گرفته

پنجره بوی خواب گرفته

من بوی خواب نمی دهم

دارد فردا میشود

من هنوز کنار سهم بیخوابی هایم از تو

بیدار نشسته ام

می خواهم در اتاق تنهایی هایم بنشینم

می خواهم فکر کنم

به باران فکر کنم

به تو فکر کنم

هیچکس در تقویم خوابهای من

روی شبهای بی ستاره خط نمی کشد

کسی سراغم را از خوابهای گمشده ام نگرفت

می خواهم به تو فکر کنم

به باران

می خواهم رو به پنجره بخوابم

خواب آسمان ببینم

خواب ستاره ها

می خواهم رنگ فردا بخوابم

رنگ تو

رنگ باران

می خواهم آفتاب که بالا آمد بخوابم

بلند بلند خواب ببینم

می خواهم یک طور تازه بیدار شوم

از پنجره بیدار شوم

از شب

از تو

می خواهم به تو فکر کنم

به باران

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط sara| |

چشمانم را می بندم
تنها سکوتِ نگاهت با ضربانم قلبم همگام می شود...
و تو را می بینم
که باچشمان خیره به من می خواهی
سخنی را در من صدا کنی...
ناگهان صدایی می شنوم
و چشمانم را ناخواسته باز می کنم و...
تو نیستی...
و من گریه ام می گیرد از
دلتنگی ... ...

نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط sara| |

پروردگارا....


در آفتاب کمرنگ زندگی ام

و در پیاده رویی که نمی دانم به کدامین خیابان منتهی می شود

درتلاطم شاخه های بی برگ

زیر چتری که مرا از باران مهربانت جدا میکند

به دنبال نیمکتی می گردم

که لبریز از رویاهای کودکانه و آرامش دلهای بی قرار باشد

آن گونه که بتوانم تو را در ذره ذره وجودم احساس کنم......

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 5:49 بعد از ظهر توسط sara| |


باران که می بارد


همه چیز تازه میشود


حتی داغ نبودن تو

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط sara| |

  قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض

  صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض

  یک طرف خاطره ها!

 یک طرف پنجره ها!

 در همه آوازها! حرف آخر زیباست!

 آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟

 حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست


نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط sara| |

نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط sara| |

دلم همچون آسمان ، پر از ابرهای بارانیست

                    

 ای کاش دلم امشب بگرید


        شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند...

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط sara| |

تو را دیدم

در پس لحظه ها


درگذر از ثانیه ها


در عبور از کوچه ها


با لبخندی زیبا




و باز منتظر خواهم ماند


تا فردا ... تا همیشه ...


تا نگاهی دیگر

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط sara| |


 چقدر دلم می گیرد آن لحظه که


به خیالی واهی دل خوش می کنم

 

به امید آنکه مرهمی باشد

 

و در آنی بر سرم فرو می ریزد 

 

وای بر من وای

نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط sara| |


گرمی دست هایت چیست که دستهایم آنها را میطلبد ؟

در آینه چشمهایم بنگر چه میبینی؟

آیا میبینی که تو را میبیند؟

صدای تپش قلبم را میشنوی که فریاد میزند دوستت دارم؟

دوست ندارم که بگویم دوستت دارم.

دوست دارم که بدانی دوستت دارم!

نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط sara| |


همیشه از آدم هایی که حرمت زندگی را نگه نمی دارند و

خودشان را می کشند تعجب می کردم

اما حالا می فهمم چطور می شود که خودشان را می کشند

بعضی وقت ها زندگی کردن غیرممکن است

سهراب سپهری

نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط sara| |

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

این که عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌ گیری که بوسه ‌ها قرارداد نیستند

و هدیه ‌ها، معنی عهد و پیمان نمی ‌دهند

کم کم یاد می گیری

که حتی نور خورشید هم می ‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای این که

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد

یاد می گیری که می توانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می ‌گیری که خیلی می ‌ارزی

خورخه لوییس بورخس

نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط sara| |


خدایا


این دلتنگی های ما را هیچ بارانی آرام نمیکند


فکری کن


اشک ما طعنه میزند به باران رحمتت . . .

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط sara| |


عشق
شادی است



           عشق آزادی است

                     عشق آغاز آدمیزادی است
نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط sara| |

درنگاهت چیزیست که نمیدانم چیست!

مثل آرامش بعداز یک غم

مثل پیداشدن یک لبخند

مثل بوی نم بعداز باران

در نگاهتچیزیست که نمیدانم چیست!

من به آن محتاجم!

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط sara| |


اینجا مهم نیست کجاست


بی تو 


همه جا دور دست است


نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط sara| |


تمام جاده های دنیا را می توانم زیر پا بگذارم


کافیست تو شانه به شانه ام گام برداری...


نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط sara| |


نمی دانم که دانستی دلیل گریه هایم را

نمی دانم حس کردی حضورت در سکوتم را

و می دانم که میدانی ز عاشق بودنت مستم

وجود ساده ات بوده که این گونه دل بستم ...

نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط sara| |

وقتی که نیستی بهار هم بهار نیست و من باران را بهانه می کنم تا زیر چتر صدای آن  اشک های خود را پنهان سازم.

 وقتی تو نیستی عقربه های ساعت دلم بی خیال گذر لحظه ها در گذشته ای دور در جا می زنند و گردش روزگار را هم جدی نمی گیرند

 وقتی که نیستی شادی نیست، آسمان دل من آبی نیست، سبزه ها در باغ جان من نمی خندند و تبسم از لبان غنچه ها محو می شود.


نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط sara| |

چه خوش خیال است...

فاصله را می گویم!

به خیالش تو را از من دور کرده است

نمی داند تو جایت امن است

.

.

اینجا...

میان دل من

نوشته شده در جمعه 4 فروردین1391ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط sara| |

                

بوی باران بوی سبزه بوی خاک 

                                    شاخه های شسته باران خورده پاک  

آسمان آبی و ابر سپید 

                                    برگهای سبز بید

عطر نرگس ، رقص باد 

                                    نغمه شوق پرستوهای شاد  

خلوت گرم کبوتر های مست  

                                   نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار  

                                    شاخه های شسته باران خورده پاک  

آسمان آبی و ابر سپید 

                                    برگهای سبز بید

عطر نرگس ، رقص باد 

                                    نغمه شوق پرستوهای شاد  

خلوت گرم کبوتر های مست  

                                   نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار  


سلام به همه دوستای گلم

سال نو مبارک

بهترین هارو براتون آرزو دارم


نوشته شده در جمعه 4 فروردین1391ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط sara| |




نفسم  میگیرد


 در  هوایی


  که  نفس های تو  نیست

نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط sara| |

من آن مُرداب بی تابم

که از شوق حُضورت لحظه ای نمی خوابم

تو آن نیلوفر زیبا

در این مرداب تنهایی

که همچون آفتاب در این مرداب می تابی

نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط sara| |

روزی گفتی وقتی یاد من می افتی، طنین آهنگی غمگین در تو می زوزد...

من هر آهنگی تو را بیادم می آورد... و هر شعری ...

هر رنگی ... و هر نگاهی ... تو را در چشمم می نوازد...

فقط وقتی تو را می بینم ....یاد خودم می افتم...

نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط sara| |

بی تابم

بی تابم برایت...

و تو نقاشی بی تابی ام را رنگ می زنی....

و جنس بی تابی ام را می دانی.

آه سرد ..

این روزها ، همه ی روز های روزه را روزه ام.... همه ی تابش را دارم.

اما،

تاب روزه ی ندیدنت را نه....

...

ماه من...

در  خیال من پرسه مزن...  اندکی درنگ ...اندکی بمان!

تا سیر دلی ببینمت در خیال خامم...

نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط sara| |

می آیی مسیر راه رفتن هر روزه مان را عوض کنیم؟

می ترسم گام هایم، به گام هایت عاشق شوند. می ترسم تمام کاشی های شکسته ی زیر پایمان که لبریز بارانند، به صدای قدم هایت عادت کنند. پا می گذاری روی کاشی های شکسته… آب باران روی لباست پخش می شود… می خندی…
کفش هایم، کاشی ها … همه به صدای خنده ات عادت می کنند…. صورتم را زیر باران می گیرم. نجوای تو در همه ی دانه های باران است.
تو ….تو دانه های باران را هم اهلی کرده ای…
همیشه خیلی ساده آغاز می شود. با یک کاشی شکسته… یک دانه ی باران. نه اصلا آغاز نمی شود، آغازش را نمی بینی…….و ماندگاریش در تمام قدم ها تا آخر باران با توست.


من از تکرار تنهایی ام در این کوچه ها ی دل تنگِ  پر باران، بی تو، می ترسم.

نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط sara| |

Design By : Mihantheme